| X Close | ||
آمدی؟ نیامدی هنوز؟ بیا دیگر!
بیا که همه سخت نیازمند حضورت هستیم و راهت را از پشت پنجره های باران زده سخت می توان باز شناخت از هزاران بن بست.
بیا که خسته شدیم بس که تو را سپر خود کردند و نام پاکت را بر ناپاکی خویش گذاشتند.
بیا که دیگر جانمان به لبمان رسیده از غریبی، که اینجا شده است زمین ِ هزار فرقه ای که هیچ یک مارا ره به جایی نبرده جز نیستی.
آمدی؟
آری؟
بیا دیگر! می دانم که سرانجام، انتظار میکشد ما را...
تا به حال ایمیل تسلیت دکتر کارلوکس را دریافت کرده ای؟؟ ایمیل سالمرگ خسرو شکیبائی را چه؟؟
اما مرگ دیگر انسان ها در اینجا یا در جای دیگر برایمان ارزشی ندارد! میدانی همین امروز در همین شهر خودت، چند نفر به خاطر توانایی نداشتن برای سیر کردن شکم بچه هایشان، خودکشی کردند؟ میدانی چند نفر به خاطر گرسنگی جان دادند؟ میدانی چند نفر به خاطر گرما جان دادند و دغدغه ی ما خنک کردن حیوانات باغ وحش است؟
اصلا میدانی همسایه ات دیروز چرا به بیمارستان رفت و چه شد که مرد؟ پول نداشت عمل شود و مرد! برای عروسی دختر عمه ات لباس جدید بخر! یک لباس را نباید دوبار پوشید!
این را چه؟ می دانی که دیروز چند کارگر اخراج شدند؟ فعلا آخر هفته برویم شاندیز، شیشلیک را بچسب!
اصلا تو چه می دانی؟! همین را بگو! چیزی که به خودت مربوط نباشد را می دانی؟؟ در روزنامه مطلب خوبی نوشته بودند: مراقبت از ناخن ها حیاتی ست!
آخ! راستی یادم رفت بگویم که مراقب باش سر چهاراه ها به پسر بچه ی دستمال بدست نخوری، کثیف می شود کت دویست هزارتومانی ات.
بچه های سرطانی ِ بی بضاعت در گوشه ی بیمارستان دارند جان می دهند. نمازت را بخوان و برای ساخت ضریح جدید امام حسین(ع) پول بده، عشق است دیگر!
راستی! آپ کن وبلاگت را و خدا را تعریف کن کسی که میخواهد مرا به اهدافم برساند! خدا است دیگر! به آنها هم کمک کند! ما که بخیل نیستیم!
جلوی آینه که می رویم، انسانی را می بینیم.
نماز که میخوانیم، خود را مسلمان میبینیم.
بر فرق شکافته ی علی می گرییم و خود را شیعه ی او می دانیم.
اشکالی ندارد، مدت هاست که معنای انسان، مسلمان و شیعه عوض شده!
امروز پیکر دکتر کارلوکس از مقابل دانشکده فنی دانشگاه تهران تشییع شد...
صدای تلوزیون را بلند کرد. باورش نمیشد، کارلوکس؟ می شناختدش، مرد دانا و قابل ستایشی بود. چقدر تاسف می خورد، کاش تهران بود و در مراسمش شرکت می کرد...
در انفجاری کشور اوگاندا، 60 نفر از...
و تلوزیون، محکوم به خاموشی شد.
بازی جالبیه!! قضیه اینه که پیش بینی ٥ سال بعد ِ وضعیت وبلاگ دوستانمونو میگیم!
mindcodex: بابای مهندس ما که بلاخره یه مامان برامون پیدا کرده!! همچنان وبلاگشو با عبارات کوتاه ِ فلسفه ای که نصفشو باید خودت فکر کنی و نصف دیگشم باید بگی برات ترجمه کنه! آپ میکنه! البته، اون بین هم کمی از خاطرات دوتایی ای! مینویسه!!! :D
سکوت فریاد: دیگه نباید از کسی که کتاب شعر چاپ میکنه، انتظار داشت وبلاگشو با شعرهاش آپ کنه! تازه، اونم شعرهای عشقولانسی که 3-4 ساله برای زن عمو مینویسه! :d
استار: اصلا آپ نمیکنه!! دیگه زندگی مشترکو چه به آپ کردن؟!!! خانم دکتر وقت سرخاروندن هم ندارن دیگه!!! ولی من بهش زنگ میزنم، خبرشو به شما هم میدم! :d
خط خطی...: مثل الان آپ نمیکنه! مگه اینکه سالی 2 بار آپ کنه، اونم یا یه داستان کوتاه میذاره، یا میگه برام دعا کنین که این یکی درس رو هم نمره ی عالی بگیرم که بشم دانشجوی ممتاز ِ رشته ی فیزیک دانشگاه سوربن!!! :d (شایدم هارواردی جایی! گیر ندین دیگه! قراره بورسیه بشه!!! :d) راستی، خانوم نویسنده شده اصلا دیگه نت چیه؟!!! :d
جیغ: همه که گفتن! خب منم میگم! این دانشجوی شرور اما مثبت! که تمام دانشگاهو به آتیش میکشه وقتی رد میشه، همچنان آپ میکنه و شرارت هاش رو به رخ ما پیرمرد-پیرزنا! میکشه!! هر از گاهی هم دچار نوستالژی میشه و میره همه وبلاگا رو سفید میکنه و خدا بخیر کنه دپ شدن بعدشو! :d
تلخ ها و شیرین ها: آپ میکنه! با اینکه احتمالا دو هفته یک بار! ولی آپ میکنه! و بازم مثل همیشه، توی چن تا از پست هاش، خواننده ی شیطنت هاش هستیم!!! در ضمن، گفتم که 2-3 تا کتاب کودکان و یه کتاب نیمه فلسفی- ادبی نوشته؟!! به من از هر کودوم امضا شده شو داده! ( یعنی میده!!) :d
زوزه های شبانه: آدم شده! آدم نشده! آدم شده! آدم نشده!... باور کنین نمیتونم حدس بزنم که آدم شده یا نه! ولی هر چی هست همچنان آپ میکنه و از احساسات درون و شلوغ بازی هاش میگه! آقا یکی از کله گنده های گرافیک شده و توی همین چن تا پست قبلیش داشت ماجرای خیط کردن یکی از اساتید سابقشو تعریف میکرد! و حالا بین خودمونم بمونه، دیروز میگفت قراره پست بعدیش در مورد ماجراهای تدارکات دامادی! خواهد بود!!!! :d
پرتغال فروش: هر دو ماه یک بار آپ میکنه! دیگه وقتی آدم هم مدیر یه شرکت گرافیکی باشه، دیگه وقت آپ کردن نداره! اما وقتی آپ میکنه، همچنان فلسفی و ایناها مینویسه! آپای یه سال قبلشم در مورد ماجراهای عاشق شدن و ازدواج و ایناها بوده!! ( یادت نره قول داده بودیا!!) :d
تک درخت: ما و خودشو روانی کرده!! :d آپ میکنه، اما هر بار پیچیده تر از بار قبل! به طوری که جایزه ی نوسنده ی پساپست مردن رو میگیره!!!! :d تازگیا هم داره به فکر قاطی مرغا شدن می یفته! :d
خانه ی سیاه: شرط میبندم هنوز مدیر سایت جادوگرانه! :d هر ماه یه دونه آپ میکنه، اونم سر کل انداختن با جیمز! ولی هی قالباشو خشن تر و وحشتناک تر میکنه به طوری که خود ِ جیمز هم وارد وبلاگش نمیشه!! :d آقای نویسنده کم کم داره موسیقی کار میکنه تا گروهشو بزنه! اما نمیدونه که هر کارم بکنه، بازم شامپو باقی میمونه!!! :d
پیچیدگی: خیلی آپ میکنه! آخه وقتی آدم تو دیار غربت باشه و دائم فرانسه حرف بزنه، دلش میگیره و میخواد از دلش برای دوستای فارسی زبونش بنویسه!!
افتضااااح: دانشگاه جیمز اینا قبول شده! و شده ور دست ِ جیمز! آپ هم میکنه! داستانای پند آموز هم میذاره!!!! هر از گاهی هم احتمالا از مسائل اجتماعی میگه!
و....
کلی حرف یا مسافر، شایدم تا اون موقع باز عوش بشه!
اگه عمری باقی باشه، همچنان می نویسه! سعی میکنه خیلی بیشتر هم بنویسه! معلوم نیست در زندگی واقعی چیشده، هیچ پیش بینی ای نداره! فقط امیدواره در راهش ثابت قدم بمونه!
-----------
از پدر گرامی، عموی عالی مقام، داداشی عزیز،محیا،شامپو، شهرام، این یکی پویان و افتضاااااح!!! دعوت میکنم که بنویسن!
ولادتت با شکوه ترین ولادت ها و شهادتت، مظلومانه ترین شهادت ها.
سکوتت بلندترین فریاد ها و خشمت، جلوه ای از خشم خدا.
کس جز تو شمشیر برای حق بر نکشید و کس جز تو با یتیمان ِ بی پناه بازی نکرد.
و جز تو، کسی خدا را نشناخت و جز چاه، کسی بنده ای به اخلاص تو ندید.
یا علی! تو کیستی که انسانیت با تو معنا می یابد و خلقت از تو؟
یا علی....
ما را، ما شیعیان ِ راه گم کرده ات را؛ دست گیر...
تنها بگذار چشمه ای از دریای بی کران اخلاصت را درک کنیم، مگر بهانه ای باشد برای به راه آمدنمان؛ شاید خدا بر ما ترحمی کند.
داشتم دفتر خاطراتم ذهنم را ورق میزدم و به یاد این آهنگ افتادم...
وه که چقدر یک دقیقه ی پایانی اش را دوست میدارم
باشد در این وبلاگ، یادگاری از من!
http://balsamo.persiangig.com/other/12 call_your_name.mp3
http://balsamo.persiangig.com/18266100_Lara_Fabian_-_Youre_not_from_here.mp3
انگار زمان برايش متوقف شده بود. در ازمايشگاه اپتيک، تنها با اندک نور ِ لامپ هيدروژن مشغول بررسي طيف سري بالمر بود. انعکاس نور صورتي رنگ بر روي وسائل، چنان انها را رازالود کرده بود که براي لحظه اي دست از ازمايش کردن برداشت و به اطرافش نگريست. گوئي همه چيز در جاي خود منجمد شده بودند. سکوت و سکوت؛ و تنها صداي تيک تاک ساعت. به صفحه ي ساعت خيره شد، سايه ي عقربه ها بر سطح آن اشکال عجيب و غريبي به خود مي گرفتند. نميدانست چرا، اما لبخندي بر لبانش نشست. يک، دو، سه، چهار... ثانيه ها چقدر زود مي گذشتند. خاطرات امروز با ريتم ساعت، به سرعت از جلوي چشمانش ميگذشتند و او فقط به ساعت خيره شده بود...
هشت، نه، ده... با عصبانيت از خواب برخواست، ياز هم مثل هميشه بدون اينکه با او خداحافظي کرده باشد رفته بود...
شانزده، هفده، هجده... چشمانش خشک شده بود و به حدقه چسبيده بود، نميتوانست پلک بزند...
بيست و سه، بيست و چهار... کم کم داشت مي ترسيد، خدايا حتي نمي توانست فرياد بزد، آخر چرا در را بسته بود؟!!
سي و يک، سي و دو، سي و سه... صداي مشاجره ديشبشان در گوشش ميپيچيد، دهانش خشک شده بود و راه نفسش تنگ... خدايا؟ چه ميديد؟ نميتوانست باور کند، چرا نميتوانست فرياد بزند؟ سي و هشت، سي و نه...
قطرات خون از تک تک شماره هاي ساعت مي چکيدند، احساس ميکرد ازمايشگاه در حال جمع شدن است و هر لحظه بيشتر به ساعت نزديک مي شود. نفس هايش به شماره افتاده بود... قطرات خون تمام ساعت را پر کرده بودند اما هنوز صداي تيک تاک عقربه ها مي امدند: چهل و پنج، چهل و شش...
کمد ها يکي يکي مي شکستند، وسايل مچاله مي شدند، اما صداي تيک تاک عقربه ها و چکيدن خون بر روي زمين به خوبي شنيده مي شد. گويي کسي او را از پشت هل مي داد، ديگر نمي توانست نفس بکشد...
هر لحظه جلوتر کشيده مي شد، دستي نامرئي گلويش را مي فشرد، باز هم جلوتر... پنجاه و دو، پنجاه و سه... به زير ساعت رسيده بود، چشمانش از حقه بيرون زده و بود و رگ هاي شقيقه اش متورم شده بودند...
ناگهان احساس خوش ايندي به او دست داد، آخر قطرات خون به جاي زمين بر روي پيشاني او مي ريختند و قطره های گرم خون، راه ِ گوشه ي لبش را پيش ميگرفتند... پنجاه و هشت... شور بودند ... پنجاه و نه... بالش را روي صورتش گذاشته بود و گريه مي کرد، دلش ميخواست اين زندگي نکبت بار به پايان برسيد... شصت...
ديگر صداي تيک تاک ساعت را نمي شنيد، کم کم احساس ميکرد از انجا دور مي شود، رها بود و ازاد... لبخندي بي روح بر لبانش نشست... شيشه ي ساعت ترک خورد و سيل خون بر او هجوم اورد...
چند روز بعد همه چيز مثل سابق بود...
_ اره بابا، اون روز مثل هميشه حالش خوب بود، با منم شوخی کرد، همه چيز هم مرتب بود. اما مثل اينکه وسيله اي چيزي لازم داشته، رفته سمت کمد، ميگن شايد سرش گيج خورده و اول سرش به گوشه ي کمد ميخوره، بعد هم يکي از وسائل ازمايشگاه افتاده رو سرش. خانم احمدي ميگفت وقتي ديده ش، مثل هميشه يه لبخند روي لباش بوده. بيچاره.
بعد از او، بازهم ازمايشگاه به همان تميزي قبل بود، اما هيچوقت کسي نفهميد چرا بعد از ان روز عقربه ي ثانيه شمار قرمز شده بود، به رنگ خون...
نفس های عمیق
پر ز عطر یاس و، یاسمن است
و غروب خورشید
و شکوه مهتاب از پس این ابرغبار آلوده
و صدای خواب ِ آرام ِ
بوته ای کوچک و نوپا،
پای یک کاج بلند
گاه هم
خنده ی یک پروانه
دور یک نور چراغ
سایه های درهم
رقص باران با برگ
و نگاه یک کوه بلند
روی اوار شهر
آه ای شبهای سرد و سکوت الوده
زندگی را باید
یک نگاه از سر شوق
یا که لبخندی گرم
گامهائی همگام
و فشاریدن دستی، محکم
یا که قلبی روشن
رو به روی همه باز
یا که بی دروازه
و نثار یک گل از سر عشق
به هر آنکس که دلش تیره و تار
یا ملال آلوده
زندگی را باید
نه برای منطق
که برای دل هر پروانه...
پ.ن:
دلم بی نهایت کوچک است؛ چه زود زمستان میشود و، چه زود بهار...
خاطره ی سفر ِ یک دوست( http://www.aftertime.blogfa.com/ ) را می شنیدم که چنان بر قلبم نشست که حد آنرا نمیتوانم توصیف کنم... یادت می آید که چیزی شبیه این حرف ها را به تو نیز گفته بودم؟ بخوانید که این خاطره ی من و بسیاری از شماست که شاید هر روز بدان فکر میکنید...
------
روبه رویم نشسته بود و خود خوری میکرد , طوری حرف میزد که انگار بزرگترین مشکل زندگیش را می گوید
می گقت خوب نیست دوست خوب عده ی زیادی باشی اما بهترین دوست هیچ کدامشان نباشی . میگفت درد دارد که حرف بزنی و حرف بزنی , مقدمه چینی کنی و سوال بپرسی , دلت بلرزد و امیدوار شوی که در آخر جواب سوالت آنچه میخواهی باشد اما هیچ وقت نگویند " تو "
میگفت به خدا درد دارد برای هیچ کس نفر اول نباشی , اینکه در آرزوهای خوب هیچ کس جایی نداشته باشی
میخواست ادامه بدهد . بگوید و بگوید .... اما ساکتش کردم
پرسیدم اولین نفر خودت را می شناسی؟
مکث کرد و بعد سکوت .... و در آخر جوابی نداد
گفتم به خدا درد میکشند آنها که میخواهند بهترین دوستت باشند اما تو به وجود چنین شخصی برای خود اعتقاد نداری...
صدای ماشین ها، صدای زندگی بود. برای لحظاتی چشمانش را بست و به صدای زندگی گوش داد و لبخندی به سردی شب زد.
اندکی لرزید و کاپشن کهنه اش را بیشتر به خود پیچید. قدم هایش به کندی ِ گذر ثانیه ها شده بود.
آسمان باز هم گرفته بود. آخرین بار کی بود؟ ... سه قرن یا سه سال؟ سه سال، اری سه سال پیش بود که برای آخرین بار آسمان را آبی و درخشان دید، چه روزهائی بود...
برگی جلوی پایش افتاد، ایستاد، خم شد و انرا از زمین برداشت:
تو هم تنهائی و از اون بالا افتادی؟... عیب نداره، میتونیم با هم باشیم.
خندید، اما صدای خش خشی توجهش را جلب کرد. به سرعت برگ را در جیبش، کنار سایر همسفرانش گذاشت و جلوتر رفت... آه! باز هم یک زباله گرد دیگر! امشب چندمین نفر بود؟
بازهم دستانش را مشت کرد و قدم هایش را تند. آنقدر تند که دیگر دنیای اطرافش را نمی دید. آنقدر تند که دیگر سیلی باد به صورتش را حس نمیکرد. دوید... دوید و فرار کرد، نمیدانست چرا می دود.، فقط می دانست که باید فرار کند...
اما ناگهان ایستاد؛ گوئی چیزی وادارش میکرد که بایستد...
به روبرویش نگاه کرد، جسد بی جان سگی ولگرد، از درختی آویزان بود....
امروز شنیدم یکی از اقواممون فوت کرده، یه پسر جوون. ممنون میشم اول برای اون یه فاتحه بخونین.
دوم اینکه این اخرین پست در سال 88 هست و خوشحالم که دارم بهترینامو مینویسم. مرسی از رضا* که من رو دعوت کرد.
بهترین روز: تولدم و دوم دی ماه
بهترین هدیه: هدیه های تولد امسالم!
بهترین سفر: تابستون رفتیم شمال و تهران! با آق داماد و خواهرم!!
بهترین کتاب: اسلام شناسی شریعتی
بهترین دوست: زمینی، ستاره، رضا، زهرا، مهتاب، لرد!!! ، مریم، پویان، پویان!، مهران، شهرام ،شهرام!، محیا و تدی و استر.
بهترین کار: مبارزه کردن، صادق بودن، رک بودن
بهترین غذا: شلــــــــــــــــــــــــه!
بهترین فیلم: I m legend
بهترین انیمیشن: Ice age III
بهترین پست: پست تولدم، سپری به نام دین، تقدیم به تو، ب
بهترین آهنگ: آهنگ خوب زیاد گوش دادم ولی شاید the unforgiven II یه چیز دیگه باشه.love و آهنگ شام ِ مهتاب هم فوق العادن.
دعوت میکنم از: ستاره، جیغول، بابا تک درخت، عمو آبر و گرگینه!
پ.ن: انشالله سال بعدی، سال خیلی خوبی برای هممون باشه؛ یه سال سرشار از سلامتی و پاکی و خوشی.
پ.ن2: خدایا چنان کن سرانجام کار، تو خشنود باشی و ما رستگار
پ.ن 3: سعی کنیم همیشه در زندگی با گذشت باشیم و فداکار.
*: http://mindcodex.com/?p=867&cpage=1#comment-727
و خداوندا دل
دل من می لرزد
من نگاهت را تاب
و نوایت را گوش
و حضورت را حس
و شمیمت را بوی
نتوانم کردن
من بزرگی ات را
با تمام تن خاکی و گناه آلودم، حس کردم
من چه کوچک هستم
و چه بی مقدارم
و چه در کوچکی ام غرق شدم
و تو اما هر بار
بی غرور
مرا
با همه ی نیک و بدم می بخشی
من نمی دانم گاه
تو چرا می بخشی
من فقط می دانم
که تو هستی اینجا
که تو هستی هرجا
که تو هستی هرگاه
و تو هستی در من
و خداوندا دل
دل من
با همه ی احساسش
مال تو است
دل من را نشکن...
اول از همه بگم دلتون خيلي بسوزه! چون خيلي خوش گذشت!( تريپ جذب مخاطب و اينا! :d )
بله! ماجرا از جائي شروع شد که يه شب ستاره اس زد که:
" هواي ديار شما چجوريه؟! داريم فردا راه ميفتيم!!"
و منم گفتم:" ببين اينجا کلا هواش اسکله! الان 19 درجست، يهو ديدي فردا شد بهاري، پس فردا هم رفت زير صفر!!!!"
و اين شد که ما منتظر مانديم و ايناها!خلاصه سرتونو درد نيارم، دو شنبه سر کلاس بودم که قرار شد ساعت 12 زيست خاور باشيم!
نکته مشهد شناسي: زيست خاور اولين ساختمون چندين طبقه ي مشهده که 20 طبقه داره و 4 طبقه ش پاساژ خريده. ساخت اين جمتمع چنان اون زمونا در مشهد صدا کردده بوده که کلا ميتونين فرض کنيد يه چيزي در حد آپولو هوا کردن بوده!!! :d
ساعت 112 و خورده اي بود که رسيدم! بعد ستاره زنگ زد" کجائي؟؟!! نميبينمت!!"
و من در يک حرکت انتحاري ديدمش و در جلوي چشم همه پريديم در بغل هم و مراسم روبوسي رو به نحو احسن انجام داديم!!! :d:D:D
با 3 تا از همسفرياش اومده بود!( افشا سازي کنم؟!؟! :hammer: )
خلاصه رفتيم تو و هي حرف زديم و از زمين و زمان و خوشه بندي! و ني ني و ايناها گفتيم!
بعد هي مي رفتيم پشت ويترين مغازه ها و مراتب شگفتي يا بهت زدگي و يا مسخره بودن اجناس رو ابراز مي کرديم و سعي مي کرديم خوش بگذرونيم! فکر کنم بعضي از فروشنده ها قصد جونمون کرده بودن!!! :d
اونجا ستاره دائم در حال خريد کردن واسه بچه خواهر کوشولوش بود! و نکته اينجا بود که به نظر شما، براي بچه 3 ماهه آخه آدم ميتونه کلي سوغاتي بخره؟! :d
انواع و اقسام عروسک فروشي ها رو اباد کرديم و تمام عروسکاشونو از تو ويترين کشيديم بيرون و همشون به مفت هم نمي ارزيدن!
يه جائي بود يه مرغه اي بود آواز ميخوند! خيلي به مذاقمون خوش آمد! ولي مسئله اينجا بود که در مرغ يا خروس بودنش شک کرديم و نتيجتا بيخيال قضيه شديم! :-p:d
در مورد بچه خواهرش من يه چيزي بگم! من کلي براش نقشه کشيده بودم و ايناها، ولي ستاره با يک حرکت انتحاري و نشون دادن يه عکس از توي گوشيش به من؛ باعث شد تمام نقشه هاي من نقش بر اب بشه و من کلي ضد حال بخوردم!:hammer:
يه جائي هم ما يه لباس عروس فروشي ديديم و کلي مراتب شگفتيمونو ابراز کرديم و ستاره عکس گرفت و که باعث شد فروشندش چشم غره ي بدي به ما بره و مارو ضايع کنه!!! :-w :d ( ما هم از لجش ميريم پاريس! :-o:d )
بعد هي ستاره چپ مي رفتيم، راست ميرفتيم ميگفت که: باب ما بچه شهرستانيم، گممون نکني يه وقت! :d
خيلي ميخنديديم به اين تيکه!
راستي! توي ميدون شهدا دانشگاه نمي سازن! اقاهه منظورش اين بوده که برين اول خيابون دانشگاه واستين!!!! ميدوني که، من مشهد شناسيم خيلي قويه!!! :-" :d
ساعت 2 و نيم ايناها بود که بلاخره تصميم گرفتيم بريم ناهار بخوريم. ناهار عبارت بود از پيتزائي که ستاره زحمت خريدشو کشيد و جاتون خالي خوشمزه بود، اما سرد بود! در حين خوردن غذا يکي از همسفري هاي ستاره داشت با گوشي حرف ميزد و کم مونده بود من بيفتم روي زمين و از شدت خنده غلت بزنم!!!!!!!! حالا هي ستاره بهم چشم غره مي رفت؛ من مگه ميتونستم نيشمو ببندم يا از گرد شدن چشمام جلوگيري کنم؟!!!! :d
بعد ديگه رفتيم بيرون، يه کم راه رفتيم و بعد از خداحافظي و مراسم روبوسي، ميتينگ تمام شد و هر کسي رفت به سوي کاري!
:d
نکات ميتينگ:
1- اين ستاره واقعا بچه باحاليه! واقعا ميگم! خيلي صميمي و گله و واقعا من باهاش احساس دوستي ديرينه ميکردم و از مصاحبت باهاش خيلي خيلي خيلي لذت بردم! ايشالا به زودي زود يا اون بياد مشهد، يا من برم گرگان!:d
2- پاساژ ساعت 1 و نيم تعطيل ميشد و تا ساعت 2 تقريبا همه رفته بودن! ولي ما همچنان با پرروئي تمام به خوردن غذا مشغول بوديم و ککمون هم نميگزيد! البته ديگه ساعت 2 و نيم خيلي چراغا خاموش شد و ما تصميم گرفتيم هرچه زودتر بريم! :d
3- اون جا يه اسکلتي بود که خيلي لزج بود و مرطوب! وووووييييييي! يادش که مي يفتم مقادير متنابهي چندشم ميشه!!!!
4- متوجه شدم که ستاره خيلي آدم هنرمنديه و البته هنر دوست! خوشمان آمد!
5- من سنگ ماه مردادو ديدم! خيلي خوشگل بود!!
6- به اين نتيجه گولاخ رسيديم که بهترين سوغاتي و هديه براي هر مردي فقط و فقط يک چيزه: جوراب! :d
7- بيرون رفتن با دوستان خيلي کيف ميده! من تازه فهميدم!!!
8- دير رسيدم سر کلاسم و نزديک بود غيبت بخورم! ولي با نگاه هاي گربه اي و ايناها به 2 تا علامت تاخير، کاهش يافت!!! :d ( استادش خانوم بود! :-w )
9- داشت از مشاعره اي که با جيمز داشته ميگفت که وقتي به حرف " ي" رسيده، گفته:" ياد امام و شهدا..." !! و توي رستوران باعث انفجار من شد! و البته پس لرزه ش هم اين بود که من توي خونه هي اينو ميخوندم! و وقتي مامانم زنگ زد خواهرم، با صداي بلند اين شعرو خونديم و باعث يک انفجار ديگر در پشت خط شديم!!! :D:D:D
10- در اخر اينکه، ستاره بهم يک هديه داد که بسيار گولاخ بسته بندي شده بود! ( من روبانشو باز نکردم هنوز! همونجوري گذاشتم!) و اصل هديه هم خيلي گولاخ تر بود؛ واقعا دستت درد نکنه>:D< تازه توي يه کارت گوشولوي ناز هم يه سري چيز نازتر نوشته بود! در کل خيلي چسبيد بهم، تنکس ا لات! >:D< :X :*
در کل خيلي خوش گذشت و اميدوارم اين دوستيا همچنان قوت بگيره و اين ميتينگا همچنان تکرار بشه!